<p>در دسته رویکردهای درمانی روانشناختی، رفتار درمانی براین فرضیه مبتنی است که الگوهای غیرانطباقی رفتار موجب می­شود که فرد از اجتماع، بازخورد مثبت چندانی نگیرد و حتی صریحاً طرد شود. در حین درمان با پرداختن به رفتارهای غیرانطباقی بیمار، او یاد می­گیرد که در جهان به گونه­ای عمل کند که از تقویت مثبت برخوردار شود(انجمن روانشناسی آمریکا، 2013).

در شناخت درمانی که به ابتکار آرون بک تحول پیدا کرد، بر افکار منفی درمانجو تمرکز می­کند: افراد افسرده به جنبه­های منفی وقایع توجه افراطی می­کنند. هدف شناخت درمانی آن است که با کمک به بیمار در شناسایی و آزمودن این شناختهای منفی، دوره های افسردگی وی را تسکین و تخفیف دهد، از عود آنها پیشگیری کند، راه های دیگری برای اندیشیدن پیدا کند که انعطاف پذیر و مثبت باشند و سرانجام واکنش­های جدید شناختی و رفتاری را تمرین کند(فیست و فیست، 1393). این روش مستلزم همکاری فعال بین درمانجو و درمانگر است و به سمت مشکلات جاری و رفع آنها گرایش دارد. در این روش درمانگر به درمانجو آموزش می­دهد که افکار خودآیند منفی خود را مورد سوال قرار دهد و بعد با فرضهایی که آن افکار براساس آنها شکل گرفته اند به چالش بپردازند(قاسم زاده، 1390).

نظریه پردازان روان تحلیل گری و روان پویشی نیز در مورد تبیین و سبب‌شناسی و همچنین پایداری سندرم افسردگی، مدل‌های متوالی‌ و همپوشی ارائه کرده‌اند. این مدل‌ها آسیب‌پذیری‌های زیستی و مزاجی افراد، کیفیت روابط دلبستگی اولیه فرد و تجارب کودکی برجسته‌ای را که ممکن است با ناکامی، شرم، فقدان، درماند‌گی، تنهایی و احساس گناه همراه بوده‌ باشند، در سبب شناسی افسردگی دخیل می دانند. چنین تجارب و احساس‌هایی بعنوان عوامل حساسیت پویشی[6] بر ادراک افراد از خودشان و دیگران در طول مراحلِ رشد اثر گذاشته و زمینه ابتلا به سندرم های افسردگی همچون آسیب‌پذیری خودشیفته وار، خشم مُتَعارض ، انتظارات بسیار افراطی از خود و دیگران و مکانیزم‌های دفاعی ناکارآمد می گردد(بوش، 2013).

اولین مؤلفینی که افسردگی را ناشی از آسیب‌پذیری خودشیفته‌وار، آسیب های تحولی و خشم تعارضی در نظر گرفتند، آبراهام (1911،1924) ، فروید (1917) و رادو (1928) بودند.

آبراهام(به نقل از بوش، 2013)، سندرم افسردگی را ناشی از خصومتِ فرد نسبت به دیگران در نظر گرفت که به سمتِ خود فرد هدایت شده است. در کار با بیماران افسرده‌، وی متوجه شد که این بیماران، گرایشی (مبتنی بر تجارب اولیه یا مزاج) تنفرآمیز و مبتنی بر بدگمانی نسبت به دیگران داشتند. احساس ناتوانی برای دوست‌داشتن افرادی که با آنها ارتباط داشتند و ترس و احساس گناه درباره خشم خود، این بیماران را به این سمت سوق می‌داد که  خصومت خود را به بیرون فرافکنی کنند. به این ترتیب آنها احساس می کردند که دیگران از آنها متنفر هستند و این احساس را به نقایص فیزیکی و روان شناختی متفاوت ربط می دادند: «افراد به خاطر این نقایص از من بیزار هستند».

فروید ، مشاهدات اولیه آبراهام در زمینه داینامیک مبتلایان به افسردگی را با مدلِ دیگری تکمیل کرد. فروید، بر اساس مشاهدات خود در مورد شباهت‌ های بین  داغدیدگی و افسردگی این فرضیه را مطرح کرد که فقدانِ فرد مهم در زندگی فرد چه به صورت واقعی و چه خیالی، می‌تواند آغاز افسردگی را رقم بزند. هرچند که جدایِ از سوگواری، افسردگی زمانی برانگیخته می‌شود که فرد از دست رفته، ابژه‌ای است که بیمار نسبت به وی احساسات دوسوگرایانه‌یِ شدیدی دارد. فردِ افسرده با ابژه‌ی از دست رفته همانندسازی می‌کند، به عبارتی بخشی از ویژگی‌های فرد از دست رفته را از آنِ خود می‌کند تا ارتباط خود را با فرد از دست رفته حفظ کند و حس فقدان یا دا‌غدیدگی خود را تسکین دهد. از آنجا که احساسات دوسوگرایانه نسبت به فرد از دست رفته وجود دارد، خشمی که اساساً معطوف به اوست، اکنون به سمت ویژگی هایِ جدیدی است که فرد پذیرفته است. در نتیجه خودانتقادگری و سرزنش خود شروع می‌شود که در نهایت منجر به افسردگی می‌گردد(بوش، 2013).

رادو، مضمونِ خودشیفتگی آسیب‌دیده  را در بیماران افسرده تقویت کرد و گسترش داد.  بیماران رادو برای حفظ عزت نفس خود ولع شدیدی به دیگران داشتند. رادو همچنین مطرح کرد که این میل شدید برای ارضای خودشیفته‌وار  با عدم تحمل نسبت به ناکامی همراه بود. از این رو افراد مبتلا به افسردگی  در مقابل رنجش ها و آزردگی های بسیار جزئی و پیش‌پا افتاده واکنشِ افراطی نشان می‌دادند و به این ترتیب نه تنها یأس و خشم زیادی را تجربه می‌کردند، بلکه عزت نفس آنها نیز افت چشمگیری داشت (بوش، 2013).

 

خشم

داروین[13](1852؛ به نقل از اکهارت و دفن باشر، 2004)، رفتارشناس معروف انگلیسی که عواطف را در حیوانات و انسان ها مطالعه کرده است، معتقد است که خشم واکنشی ساده در برابر تهدید است و باعث می شود که ارگانیسم در برابر شرایط نامطلوب از موجودیت خود دفاع کند. او بر این باور بود که خشم از جمله عواطفی است که به بقاء ارگانیسم کمک می کند و از نظریه­ی او می توان چنین استنباط کرد که ارگانیسمی که خشم بیشتری دارد، شانس بیشتری برای بقا و گسترش نسل خود دارد. نگاهی اجمالی به این دیدگاه نشان می دهد که درک داروین از خشم بسیار ساده انگارانه است. به این دلیل که داروین نسبت به نقش شناخت در خشم غافل بوده است. در حالی که در دیدگاه های اخیر، اهمیت شناخت در خشم چنان بارز است که عده ای آن را “هیجان اخلاقی”[14] می نامند به این علت که انسان ها زمانی دچار خشم می شوند که ارزش ها و معیارهای آن ها در معرض تهدید باشد(اکهارت [15] و دفن­باشر[16] ، 2004).

امروزه در تعریف و بررسی خشم اغلب از شاخص های فیزیولوژیک و متغیرهای روانشناختی استفاده می شود. در دیدگاه های اخیر، متغیرهای شناختی در سایر هیجانات نیز مشاهده می شود. بدین ترتیب در دیدگاه های اخیر، خشم بر اساس کیفیت های پدیدار شناختی و ذهنی خویشتن تعریف می شود. مثلا اسپیلبرگر، خشم را حالتی هیجانی می داند که که شدت آن از عصبانیت ملایم تا خشم و غضب شدید گسترده است. در این تعریف به جنبه های ذهنی خشم اهمیت بیشتری داده شده است و حوادثی که در جریان تجربه خشم رخ می دهند، کمتر مورد تأیید قرار گرفته اند(اکهارت و دفن­باشر، 2004).

در واقع خشم در همه انسان ها و فرهنگ ها وجود دارد. امروزه معلوم شده که این هیجان با پیامدهای مربوط به بقاء همراه است و نقش مهمی در سازگاری افراد ایفا می کند(هیول[17] و همکاران، 2010). یافته های پژوهشی نشان می دهند که خشم، در مسیر دستیابی به اهداف، فرآیندهای فیزیولوژیکی و روانشناختی مربوط به دفاع از خود را سازمان دهی می کند. این هیجان در تنظیم رفتارهای میان فردی و اجتماعی نیز نقش مهمی برعهده دارد(اکهارت و دفن­باشر، 2004).

[1] MAOIS

[2] SSRIS

[3] etiology

[4] successive

[5] temperamental

[6] dynamic susceptibilities

[7] Developmental traumas

[8] conflicted anger

[9] bereavement

[10] mourning

[11] ambivalent

[12] narcissistic gratification

[13] Darwin

[14] Moral emotion

[15] Eckhardt, C

[16] Deffenbacher

background